فقط یک ماه اورا در آغوش گرفتم شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است, دستشو گرفتم و گفتم: باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم. اون هم آروم نشست و منتظر شنیدن حرف های من شد. دوباره سایه رنجش و غم رو توی چشماش دیدم . اصلا نمی دونستم چه طوری باید بهش بگم, انگار دهنم باز نمی شد. هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود , باهاش صحبت می کردم. موضوع اصلی این بود که من می خواستم از اون جدا بشم .
برچسب:
نویسنده: سجاد حیدریان
تاريخ: يکشنبه
26 شهريور
1402 ساعت: 18:56